شعر زیبایی از دوست خوبم حسین موسوی خراسانی

آب که از چهره ی ماهوشش بر آب میریخت

ماه و ستارگان را در هم آمیخت

آنگاه در چشم سیاه او چه رقصی ساختند

در دل تاریک من چه طوفانها ساختند

مرغک بی خبر از جای من     بی آنکه بداند از کار او با حال من   

بر لب حوض قدم ها می زد

با هر قدم به دلم سوزها می زد

ناگاه پرید و دور شد چشمانش ز چشمانم

آتشی زد که دلم را خاکستر می کرد

مرغ رفت و ماه رفت و شب رفت

من هم چنان خیره به حوض ایستاده ام

یاد نگاهش قفس را تنگ تر می ساخت

آتش دلم را بیشتر می گداخت

هر چه گذشت مرا عاشق تر می ساخت

تحمل قفس را برایم سختتر می ساخت

آخ عجب دردیست درد عشق

که هر چه به درمان خواستم ببرم تو را ز یاد

درمانش آنرا دردناکتر می ساخت

روز و شب چشم به آسمان دوخته ام

شاید بگذری دوباره از هوای کوی ما

هر مرغ که می گذرد از اوج آسمان

به امید آنکه تو باشی و بشنوی صدا

فریاد میزنم های منم عاشقت مرغ دلربا

ولی افسوس که من مرغک بی بال بی نوا

نیستم لایق به عشق شما مرغان در هوا

ای کاش چشمان سیاه تو هم لحظه ای

کمی عاشق من شود ای مرغ بی وفا 

حسین موسوی خراسانی

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
brihos

kheyli qashang bud torokhoda sheraye digeye in shaere bozorg ro bezarid

محمد جواد کاشف

تو شاعر بودی ما نمیدونستیم

الناز

تبریک . خیلی عالی بود .

مهدی

چه شعره زیبایی بود خیلی حال کردم مسعود جان اگه میشه شعر های دیگه از این شاعر بذار مرسی

مهدی

مسعود جان این پسر شاعر و خوش فکر را به ما معرفی میکنی؟شعر هاشو خیلی دوست دارم . من کتاب شعر زیاد میخونم این شعر حسین مثل شاه نامه است

سارا

سلام اسمم ساراست ازت ممنونم مسعود جون شعر خیلی قشنگی بود از حسینم تشکر کن به خاطر شعر زیباش از تو هم به خاطر وبلاگ خوبت ممنون

معصومه درویشی

سلام شعربسیارخوب وزیبایی بود.وممنونم آقایموسوی خراسانی لطفا وبلاگ مراهم لینک کنید تابهتر بتونم ازمطالب بسیارخوبتون استفاده کنم ولذت ببرم. قلمتون جاوید. ................. کلاهم کلبه راترک می کند تاآدم برفی درون کوچه وحشت زده خورشیدرا نظاره کند.

عسل

bas ke divare delam kotah ast har ke az koche tanhaii ma migozarad be havaye havasi ham ke shode saraki mikeshado migozarad

sis

سربازها هم عاشق میشوند

sis

شعر در کوچه پس کوچه های پادگان