24/11/1390

حدود یک ماه از اتمام دانشگاه میگذره

تقریبا میشه گفت به این وضعیت و نظم عادت کرده بودم و فکر میکنم این یه پیچ تند تو زندگیم باشه به هر حال از حالا باید بیشتر به فکر آیندم باشم و مسیرهایی که انتخاب می کنم دقیق تر باشه

قبلا اگه کاری می کردم اصلا به فکر زمان یا چیز دیگه نبودم نمیدونم یه حسی می گفت تا زمانی که درس و دانشگاه تموم بشه انگار از عمر حساب نمیشه و میتونم راحت باشم

الان چند تا راه پیش روم هست که میتونم انتخاب کنم

میتونم مسیر یه زندگی کارمندی رو در پیش بگیرم یا شایدم میتونم برم سمت بازار

البته ته دل خودم هیچ کدوم از اینا نیست فکر میکنم اون چیزی که از ته دل دوست دارم اتفاق بیفته اینه که کنار خانوادم باشم یا با یه دوست خوب مسافرتی برم و یه کار هم انجام بدم که هدف تو اون پول در آوردن نباشه یا بدست آوردن قدرتی که باعث ناراحتی کس دیگه بشه کاری که پله های پیشرفتش بی نهایت باشه و من هر روز بالا رفتن از اون رو حس کنم

اتفاق جالب این هفته این بود که ......

بماند

مسعود ساعت 12.30 نیمه شب

/ 0 نظر / 11 بازدید